<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://48000.loxblog.com</title>
<link>https://48000.loxblog.com</link>
<description>ارتش جمهوری اسلامی ایران</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>تا لحظه شهادتش نفهمیدم که فرمانده است (سرلشکر منصور زهدی)</title>
<link>https://48000.loxblog.com/تا-لحظه-شهادتش-نفهمیدم-که-فرمانده-است-سرلشکر-منصور-زهدی</link>
<guid>https://48000.loxblog.com/تا-لحظه-شهادتش-نفهمیدم-که-فرمانده-است-سرلشکر-منصور-زهدی</guid>

<description><![CDATA[
48000 لاله پرپر ارتش جمهوری اسلامی ایران :

&nbsp;
&nbsp;همسرشهید سرلشکر زهدی گفت: همیشه به من می گفتند از من نپرس کجا کار می کنم و در چه سمتی هستم یا چقدر ثروت دارم، لباس من کفنم است و واقعا هم همینطور بود من هیچ وقت نفهمیدم ایشان فرمانده هستند.
48000 لاله پرپر ارتش جمهوری اسلامی ایران :

همسر&nbsp;شهید سرلشکر زهدی گفت: همیشه به من می گفتند از من نپرس کجا کار می کنم و در چه سمتی هستم یا چقدر ثروت دارم، لباس من کفنم است و واقعا هم همینطور بود من هیچ وقت نفهمیدم ایشان فرمانده هستند.
&nbsp;

به گزارشخبرگزاری دفاع مقدس؛ شهید "سرلشکر منصور زهدی" فرمانده پشتیبانی لشکر 81 زرهی کرمانشاه که بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه فرماندهی و ستاد ارتش (دافوس) در سال 1355، یازده سال تمام را در منطقه عملیاتی خدمت کرد و در نهایت در تاریخ 28 اسفند ماه 1365 در عملیات کربلای 5 در سر پل ذهاب، خودروی حامل آن ها مورد اصابت خمپاره قرار می گیرد و به شهادت می رسد، که حتی رادیو عراق خبر به شهادت رساندن وی را با شادمانی تمام اعلام می کند.
شهید زهدی که در آن زمان در آستانه گرفتن درجه سرگردی بود، مسئولیت پالایشگاه نفت کرمانشاه و تامین&nbsp; سوخت لشکر را عهده دار بود. همچنین وی از طرف فرماندهان وقت نیروی زمینی بارها مورد تقدیر قرار می گیرد و به درخواست مقامات، زمینه برای انتقال وی به تهران و استفاده از توانایی های او در مرکز فراهم می شود که به گفته نزدیکان وی بعد از شهادتش برگه انتقال او که آغشته به خون نیز شده بود در جیبش پیدا می شود.
در نهایت دست تقدیر به او فرصت ماندن نداد و او را از میان خاکیان گلچین کرد و به افلاکیان سپرد، حتی در برگه دیگری که در جیب او پیدا شده بود نوشته ای در آن بود که همسرش مهریه خود را به او بخشیده بود و شهید منصور زهدی بدون هیچ بدهی به دنیا، عالم فانی را ترک کرد و همسرش در معراج شهدای کرمانشاه سال نو را به سوگ نشست.
همسر شهید زهدی که پس از شهادت همسرش باردار بود، به علت شوک ناشی از شنیدن خبر، فرزندش را از دست می دهد. چندی بعد و در خواب کودش را درآغوش همسرش و در جوار حرم امام رضا (ع) می بیند که شهید زهدی به او می گوید بیش از این بی تابی نکن، فرزندمان پیش من جایش امن است و من نام او را رضا گذاشته ام.

همسر شهید "سرلشکر منصور زهدی" در گفت&zwnj;و گوی کوتاهی که با خبرگزاری دفاع مقدس داشت، گفت: همیشه خدا را شاکرم که همسر شهید زهدی هستم و بعد از ازدواج با ایشان متوجه شدم بنده خالص برای خدا بودن یعنی چه؟
وی ادامه داد: شهید زهدی به قدری متعهد و مذهبی بود که من هرگز به خود اجازه ندادم از ایشان در طول مدت زندگی مشترکمان بپرسم که ایشان کجا کار می کنند یا در چه درجه و سمتی هستند.
همسر شهید زهدی با اشاره به خصوصیات اخلاقی همسرش گفت: به جرات می توانم بگویم ایشان یکی از متعهد ترین، ولایتمدارترین و بی ادعا ترین فردی بود که من در زندگی خود دیده بودم.
وی در ادامه با بیان اینکه شهید زهدی با این که در سمت ها و درجه های متفاوتی به نظام و مردم خدمت کرده بود، ادامه داد: او هرگز اجازه نداد که کسی متوجه این موضوع شودو حتی زمانی که در استان کرمانشاه بودیم ایشان مسئولیت حساسی در پالایشگاه این استان داشتند، اما من که همسرش بودم تا بعد از شهادت ایشان متوجه این موضوع نشدم.
وی با بیان این که امیدوارم با ادامه دادن راه شهدا بتوانیم ادای دین کنیم گفت: تنها موضوعی که برای من از اهمیت بالایی برخوردار است ادامه دادن راه ایشان و دیگر شهدای کشور است که باید به اهداف این بزرگوارانادای دین کنیم.
همسر شهید زهدی تصریح کرد: همیشه به من می گفتند از من نپرس کجا کار می کنم و در چه سمتی هستم یا چقدر ثروت دارم، لباس من کفنم است و واقعا هم همینطور بود. من هیچ وقت نفهمیدم ایشان فرمانده هستند.
وی اظهار کرد: با وجود این که ایشان در زندگی من نیستند؛ اما همیشه حضور معنوی ایشان را در زندگی خود حس می کنم و سعی کرده ام با گذشت چندین سال از شهادت ایشان همسری نمونه باشم و با ادامه تحصیل می خواهم راه ایشان را ادامه دهم.
وی در پایان با اشاره به دیداری که با حضرت امام خمینی (ره) نه ماه پیش از رحلت ایشان داشتند، گفت: بعد از سختی های فراوانی که برای این دیدار کشیدم بالاخره موفق شدم ایشان را ملاقات کنم که ولی به دلیل وضعیت جسمانی امام و به درخواست نزدیکان ایشان حرفی از شهید به میان نیاوردم. الان که به آن دیدار فکر می کنم فضایی پر از نور در ذهنم تصویر می شود و حتی در آن زمان آن دیدار همچون رویایی زودگذر و مرهمی بر دل زخم خورده من بود.
*******************

&nbsp;

&nbsp;


&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:24:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شهیدبصیرت سرلشکرمسعودآشوری</title>
<link>https://48000.loxblog.com/شهیدبصیرت-سرلشکرمسعودآشوری</link>
<guid>https://48000.loxblog.com/شهیدبصیرت-سرلشکرمسعودآشوری</guid>

<description><![CDATA[
48000 لاله پرپر ارتش جمهوری اسلامی ایران :

شهید یصیرت سرلشکرمسعودآشوری، تاریخ شهادت ۱۳۵۹/۷/۱۰ 
تدوین:علیرضامرادعلی بیگی،شهروزعلیمردانی
خواندن وصیت نامه شهید سروان مسعود آشوری توسط مقام معظم رهبری در خطبه نماز جمعه تهران 
لازم است براى اين&zwnj;كه روحيه&zwnj;ى برادران ما را در جبهه&zwnj;ى جنگ بدانيد من وصيتنامه&zwnj;ى يك افسر جوان را كه چند روز قبل شهيد شده است براى شما بخوانم. كوتاه، پرمغز، حاكى از بصيرت. شهيد ما، سروان آشورى است، مستقر در پادگان دشت&zwnj;آزادگان. وصيتنامه&zwnj;اش اين است  &laquo;به نام حىّ قيوم مهربان لايزال. آفتاب عمر چه زود غروب مى&zwnj;كند. آن گاه تقدير اين چنين باشد و خدا خواهد كه انسانى دنيا را وداع گويد. اما چه زيباست كه اين تقدير به نظافت قلب مهربان مادرى باشد كه فرزند دلبندش را در آغوش گيرد و اين تناسب ميسّر نباشد مگر با شهادت در راه اللَّه و مكتب و وطن، كاش تقديرم چنين باشد&raquo; و اين آرزو برآورده شد. &laquo;كاش تقديرم چنين باشد، مرگ با افتخارى را كه بارها به آن نزديك شده&zwnj;ام ولى نصيبم نشده است، شايد لايق شهيد بودن نيستم زيرا كه شهيد مقامى بالا و والا را دارد و من فردى گناهكار و خوارم. اينك كه با ياد خدا به جبهه مى&zwnj;روم، نه براى انتقام، بلكه به منظور احياى دينم و تداوم انقلابم پاى در چكمه مى&zwnj;كنم و خدا را به يارى مى&zwnj;طلبم و از او مى&zwnj;خواهم كه هدايتم كند به آن سو و آن راه كه خود صلاح مى&zwnj;داند و هدفم خدا، مكتبم اسلام و مرادم روح&zwnj;اللَّه است. هر قدمى كه بردارم و هر گلوله&zwnj;يى كه شليك كنم و قلب دشمن را هدف سازم، به ياد خدا باشم و براى هر گلوله&zwnj;اى كه به تنم خورد به ياد خدا تحمل كنم و دردش را، زجرش را كه شيرين&zwnj;تر از عسل است. خدانگهدار. مسعود آشورى&raquo;  اين، روحيه&zwnj;ى سرباز ماست، اين روحيه&zwnj;ى افسر جوان ماست. همه&zwnj;ى رزمندگانى كه در خط مقدم جبهه مى&zwnj;جنگند، كم و بيش چنين روحيه&zwnj;اى دارند، اين چيز توصيف&zwnj;ناپذيرى است. در جنگ ارزش واقعى و سرنوشت واقعى را اين معين مى&zwnj;كند.
خطبه های نماز جمعه سال 59]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:24:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شهيد ايرج آبگون</title>
<link>https://48000.loxblog.com/شهيد-ايرج-آبگون</link>
<guid>https://48000.loxblog.com/شهيد-ايرج-آبگون</guid>

<description><![CDATA[
48000 لاله پرپر ارتش جمهوری اسلامی ایران :

زندگينامه شهيد ايرج آبگون
ستواندوم شهيد ايرج آبگون در سال 1342 در استان همدان شهرستان ملاير در يك خانواده اصيل متولد شد خانواده وی از نظر مالی در وضعیت بسیار خوبی بودند و علیرغم مخالفت خانواده اش، پس از اخذ مدرك ديپلم علوم تجربي و قبولي در آزمون در تاریخ 1361/07/01 وارد دانشکده افسري نیروی زمینی ارتش شد و پس از طي سه سال تحصيل به همراه ساير دوستان جمعی گردان نصر يعني دوره پنجم بعد از انقلاب فارغ التحصيل شد.
او جواني بود خوش اندام، جوانمرد، پاك، و با تقوا، يار مظلومان و ضعفا بود كشتي ورزش تخصصي او بود. قدي بلند و همتي والا و هيكلي تنومند و چابك داشت قبل از عمليات بيت المقدس 5 در منطقه عمومي مريوان، فرمانده گروهان يكي از گردانهاي لشکر 23 نیروهای ویژه هوابرد بود و معاونش شهيد يد الله پيراني ازهمدوره هاي ايشان از روحيه رزمي بالائي برخوردار بود. بطوري كه وقتي آنها در كنا ر رودخانه اي بالاتر از پادگان شهيد رسول عبادت در منطقه تجمع گرد هم آمده بودند. ميگفت من به حول و قوه الهي و به همت سربازان و توكل به خدا هدفم را سريع فتح خواهم کرد و درسي فراموش نشدني به دشمن خواهم داد.
سرانجام شب عمليات (1367/1/22) فرا رسيد، هجوم آغاز شد. در حين پيشروي مورد اصابت گلوله مستقيم دشمن قرار مي گيرد افرادش مي خواهند او را تخليه كنند و لي فرياد مي زند مرا رها كرده و به پيشروي ادامه دهيد در همان حال زخمی، سربازانش را به جلو هدايت مي كند.
در آن تاريكي شب خدا مي داند كه باز هم گلوله به او اصابت كرد يا نه. همانطور كه آرزویش بود، سريعاَ هدف تسخير شد فردا صبح وقتي هوا روشن شد سربازان و ديگر كاركنان پايور اثري از فرمانده زخمی لیکن شجاع و با روحيه خود نديدند.
آري او و معاون چالاك و با ايمانش مفقود الاثر شدند اي كاش ارتفاعات مرزي مريوان به زبان مي آمدند و نحوه شهادت مظلومانه آنان را برای ما به تصوير مي كشيدند تا شايد تسلي خاطري براي دل تنها دختر بجامانده و چشم به راه ايرج آبگون مي شد. اميد است خداوند با شهداي كربلا و امام شهدا (ره ) محشورش بفرمايد]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:24:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شهید سرلشکر حسین ادبیان</title>
<link>https://48000.loxblog.com/شهید-سرلشکر-حسین-ادبیان</link>
<guid>https://48000.loxblog.com/شهید-سرلشکر-حسین-ادبیان</guid>

<description><![CDATA[
48000 لاله پرپر ارتش جمهوری اسلامی ایران :

خلاصه ای از زندگینامه شهید سرلشکر حسین ادبیان
شهید حسین ادبیان فرزند جهان در تاریخ 1330/01/20 در خانواده ای متدین و مذهبی در روستای مرادحاصل استان کرمانشاه متولد شد.
شهید پس از اتمام تحصیلات بنابر عشق و علاقه ای که نسبت به خدمت به کشورش داشت در تاریخ 18/9/51 وارد دانشکده افسری شد و پس از طی دوره سه ساله در تاریخ 31/6/54 دوره عمومی دانشکده افسری را به مدت سه سال سپری و در ادامه به دوره مقدماتی اعزام گردید. شهید حسین ادبیان در اولین سوابق خدمتی خود با انتصاب در مرکز پیاده شیراز جهت طی دوره مقدماتی در تاریخ 1/7/54 مشغول به خدمت می شود. سپس به لشکر 28 پیاده سنندج منتقل می شود و در همان لشکر به فرماندهی دسته خمپاره انداز 120میلیمتری گروهان ارکان گردان130 منصوب می گردد.رشادتها و شایستگی های شهید در عملیات های مختلف و حضوری پررنگ و دلاورانه در عرصه نبرد حق علیه باطل مسئولین را بر این داشت تا در تاریخ 4/12/58 برابر اوامر فرماندهی وقت نزاجا ایشان به گردان تکاور مالک اشتر لشکر 81 کرمانشاه منتقل شود. نامبرده یک هفته زودتر از تاریخ انتقال به علت احساس مسئولیت بالا ، خود را به گردان مذکور معرفی نمود.این شهید گرانقدر پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران را در پاسگاه باویسی که سه ماه فاقد پرچم بود به اهتزاز در آورد و سرهنگ اتحادیه فرمانده وقت گروه رزمی 215 ایشان را افتخاری برای گروه رزمی دانسته است.ایشان به همراه شهدای شاخص و امیرانی همچون سرلشکر شهید حسین شهرامفر ، امیر حسام هاشمی، سرلشکر شهید علیداد همتی و سرتیپ بازنشسته احمد دادبین فرمانده اسبق نزاجا در تاریخ 2/7/59 به یک درجه تشویقی نائل گردیده است. شهید حسین ادبیان در تاریخ 1/12/59 به علت خلاقیت ، شهامت و رشادت فراوان به عنوان فرمانده گردان تکاوران مالک اشتر معرفی گردید.به روایت همرزمان شهید، از اینکه قسمتی از خاک کشورمان در اشغال دشمن بود همواره آرام&nbsp; و قرار نداشت و دائماً در حال ضربه زدن به دشمن بود و بسیار کم به مرخصی می رفت و درصدد بود که با طرحریزی بتواند ارتفاعات بازی دراز را از دشمن بازپس گیرد و سرانجام پس از چند بار اجرای تک به این ارتفاع به کمک سایر نیروها اعلام آمادگی نمود که با گردان تحت امرش به قله 1150متری بازی دراز برای از بین بردن آخرین مقاومت های دشمن ، هلی برن شوند. در تاریخ 1/2/60 با عملیات هلی برن گردان تکاور مالک اشتر لشکر 81 و از پای درآوردن تعداد انبوهی از نیروهای دشمن ، بعلت کثرت نیروهای دشمن به محاصره درآمد و در یک رزم تن به تن تا سرحد جان به اتفاق سایر کارکنان غیرتمند گردان، با دشمن&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; می جنگد تااینکه به افتخار شهادت نائل می گردد.در عملیات های بازپس گیری منطقه بازی دراز در تاریخ 2/2/60 از دشمن بعثی که طی چند مرحله با موفقیت انجام می پذیرد در تاریخ 13/12/60 لشکر 81 زرهی طی نامه ای به فرمانده آجا اعلام می دارد هیچگونه مدارکی دال بر اسارت و یا مفقود الاثر بودن شهید نداشته و خواستار پیگیری موضوع می گردد. در تاریخ 12/2/61 کمیته بین المللی صلیب سرخ جهانی در تهران ، با اعلام بی اطلاعی از وضعیت شهید موضوع را به ژنو اعلام می دارد پیکر مطهر این شهیـد به علت شدت درگیری تخلیه نگردیده و هیچگاه اثـری از این رادمـرد در سالهای بعد و تاکنون به دست نیامده و همچنان از شهدای مفقودالاثر جنگ تحمیـلی محسوب&nbsp; می گردد.در پایان یاد رادمردی را که به گفته همرزمانش ازدواج را تا بیرون انداختن دشمن بعثی از این مرز و بوم بر خود ممنوع نموده بود و عنوان نموده که تا یک وجب از خاک کشورمان در زیر پوتین های دشمن بعثی باشد ازدواج نخواهدکرد و جوانمردانه به قولش عمل نمود را گرامی می داریمشهید ادبیان از جمله فرماندهانی بود که به لحاظ داشتن خصوصیات ویژه اخلاقی بر قلب زیردستانش حکومت داشت و فوق العاده در بین همرزمانش محبوب بوده و از حسن شهرت بالایی برخوردار بود به گونه ای که تمام حقوق خود را بین سربازان بی بضاعت تقسیم می نمود.]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:24:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شهید سرلشگر خلبان محمود خضرائی</title>
<link>https://48000.loxblog.com/شهید-سرلشگر-خلبان-محمود-خضرائی</link>
<guid>https://48000.loxblog.com/شهید-سرلشگر-خلبان-محمود-خضرائی</guid>

<description><![CDATA[
48000 لاله پرپر ارتش جمهوری اسلامی ایران :

&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;وی در پانزدهم خرداد ماه سال 1326 در یکی از محله های تهران و درخانواده خضرایی که از خانواده های مذهبی و متدین بودند، پسری متولد شد که نام او را محمود گذاشتند .
محمود دوران ابتدایی و متوسطه را در شهر تهران سپری نمود. وی بعد از اخذ دیپلم با توجه به علاقه وافری که به فراگیری علم و دانش داشت، در کنکور سراسری شرکت نمود و در رشته مهندسی پذیرفته شد؛ اما به علت این که پدرش در تنگنای مالی قرار داشت نتوانست وارد دانشگاه شود. در این هنگام تصمیم گرفت که وارد دانشکده افسری نیروی هوایی شود. لذا در تاریخ هشتم آبان سال 1345 وارد این دانشکده شد و در مهر ماه سال 1348 با درجه ستواندومی فارغ التحصیل گردید .
&nbsp;
48000 لاله پرپر ارتش جمهوری اسلامی ایران :

&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;وی در پانزدهم خرداد ماه سال 1326 در یکی از محله های تهران و درخانواده خضرایی که از خانواده های مذهبی و متدین بودند، پسری متولد شد که نام او را محمود گذاشتند .
محمود دوران ابتدایی و متوسطه را در شهر تهران سپری نمود. وی بعد از اخذ دیپلم با توجه به علاقه وافری که به فراگیری علم و دانش داشت، در کنکور سراسری شرکت نمود و در رشته مهندسی پذیرفته شد؛ اما به علت این که پدرش در تنگنای مالی قرار داشت نتوانست وارد دانشگاه شود. در این هنگام تصمیم گرفت که وارد دانشکده افسری نیروی هوایی شود. لذا در تاریخ هشتم آبان سال 1345 وارد این دانشکده شد و در مهر ماه سال 1348 با درجه ستواندومی فارغ التحصیل گردید .
دانشکده خلبانی و دوره خلبانی در آمریکا
از آن جایی که علاقه زیادی به پرواز داشت، تصمیم گرفت وارد دانشکده خلبانی شود لذا برای ورود به آن جا اقدامات مقدماتی را طی کرد. وی پس از طی آزمایش ها و معاینات مقدماتی وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد و پس از گذراندان دوره مقدماتی پرواز در ایران، برای فراگیری دوره پیش رفته پرواز به کشور آمریکا اعزام شد. محمود به علت این که بعد از فارغ التحصیلی از دانشکده افسری وارد دانشکده خلبانی شده بود، به عنوان افسر ارشد به آمریکا اعزام شد و شروع به یاد گیری فن خلبانی در پایگاه ریس آمریکا نمود .
در آمریکا به خلبانان ایرانی پیشنهاد ورزش صبحگاهی را نمود تا با این کار روحیه دانشجویان ایرانی حفظ شود. همچنین برای این که بداند در کلیساها چه می گذرد، بارها به آن جا می رفت و در مراسم آنها شرکت می کرد. تا این که از طرف کلیسا از محمود و تعدادی دیگر از دانشجویان ایرانی دعوت می شود که برای شرکت دریک گردهمایی و پاسخ به سوالات درباره دین اسلام به کلیسا بروند. در کلیسا محمود به سوالات مذهبی مسیحیان درباره دین اسلام پاسخ می دهد و حدود 25 دقیقه نیز سخنرانی مذهبی می کند .
این سخنرانی چنان گیرا بود که بعد از آن تعداد زیادی از مسیحیان با سوالات متعدد به سراغ محمود می آیند و او نیز با متانت به تمام سوالات و شبهات آنها درباره دین اسلام پاسخ می دهد .
بعد از پایان دوره آموزش در سال 1351 موفق به اخذ گواهینامه خلبانی با هواپیمای اف 4 می شود و در بازگشت به ایران، در پایگاه هوایی تهران مشغول به خدمت می شود. پس از مدتی به پایگاه هوایی بوشهرمنتقل می شود و به دلیل توانایی بالایی که از خود نشان داد بعد از مدتی به عنوان رئیس دایره عملیات گردان شکاری این پایگاه منصوب می شود .
نقش شهید در انقلاب
درحالی که چند ماهی به پیروزی انقلاب اسلامی مانده بود، طی فرمانی از خلبانان پایگاه هوایی بوشهر خواسته می شود که هواپیماهای خود را به پایگاه هوایی چابهار منتقل کنند. در آن زمان با توجه به جو حاکم بر ارتش، کسی حق اعتراض به دستور را نداشت ولی خضرایی و شهید طالب مهر شجاعانه از جای برمی خیزند و با صراحت اعلام می کنند که این دستور را اجرا نمی کنند. در این حین به آنها تذکر داده می شود :
- لغو دستور می کنید و می دانید چه عواقبی در پی خواهد داشت!
که این دو بزگوار پاسخ می دهند:
- ما اهداف شوم شما را از این کار می دانیم. شما می خواهید با انتقال هواپیماها به چابهار، آنها را بر روی ناو آمریکایی ببرید. این هواپیماها اموال بیت المال است و ما اجازه چنین کاری را نخواهیم داد.
این حرکت شجاعانه باعث شد دیگر خلبانان نیز اعتراض خود را اعلام کنند و بدین ترتیب این پروازها لغو گردید.
نقش شهید خضرایی در شکل گیری انقلاب بسیار چشمگیر بود. او با شنیدن فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر قیام علیه طاغوت، ارتش را رها کرده و به صفوف مبارزان می پیوندد. در اواخر بهمن ماه سال 1357 درحالی که چند روزی به پیروزی انقلاب مانده بود، وی در نقش رهبری گروهی از جوانان، دست به تصرف کلانتری منطقه گرگان تهران می زند و در این کش و قوس از ناحیه دست نیز مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و مجروح می شود. با پیروزی انقلاب او شروع به ارشاد خلبانان و نظامیان می کند و آنها را متوجه خیانت های طاغوتیان می نماید.
&nbsp;
بلافاصله به میدان نبرد می رود
با شروع غائله کومله و دمکرات عازم کردستان می شود و به عنوان یکی از یاران صدیق شهید چمران مشغول به خدمت می شود. او در کنار شهید چمران به عنوان افسر کنترل کننده زمین مشغول به خدمت می شود. کار او شناسایی و کنترل آتش هواپیماها برای زدن اهداف مورد نظر بر روی زمین بود.
با شروع جنگ تحمیلی از سوی عراق، خضرایی نیز به عنوان یکی از خلبانان باتجربه نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به پایگاه هوایی همدان منتقل شد و پروازهای جنگی خود را آغاز نمود.
در یکی از این پروازها هواپیمای او مورد هدف قرار می گیرد ولی خضرایی با مهارت بالایی که در فن خلبانی داشت، هواپیما را درحالی که یک چرخ نداشت به زمین می نشاند.
حمله به پایگاه های الولید (اچ 3)
در اواخر سال 1359 نیروی هوایی تصمیم می گیرد با عملیاتی عمقی در خاک عراق، در یک اقدام بی سابقه پایگاه های الولید در غربی ترین نقطه عراق را بمباران کنند. برای این کار باید بهترین خلبانان نیروی هوایی انتخاب می شدند. از این رو خضرایی هم به عنوان یکی از خلبانان برای انجام این عملیات انتخاب می شود.
در روز موعود تمامی هواپیما به پرواز در می آیند. خضرایی نیز هدایت یکی از فانتوم ها را برعهده داشت. بعد از دو مرحله سوخت گیری هوایی، فانتوم ها به پایگاه های الولید می رسند. در این هنگام فانتوم ها به سه دسته تقسیم می شوند و به هر سه پایگاه الولید حمله می کنند. خضرایی هم به خوبی ماموریت های خود را انجام می دهد و به سمت تانکرهای سوخت رسان گردش می کند. در این هنگام که پدافند پایگاه ها دیوانه وار و بی هدف به هرطرف شلیک می کردند، ناگهان تعداد گلوله ضد هوایی به هواپیمای خضرایی برخورد می کند.
هدایت هواپیمای آسیب دیده آن هم در شرایطی که باید نزدیک به 500 کیلومتر مسیر را طی کند، کاری بسیار دشوار بود ولی خضرایی مصمم بود که هواپیما را به هر قیمت به ایران برساند. بعد از سوخت گیری هوایی سوم، به سرعت به سمت مرزهای ایران می آید و در نهایت با رشادت و شهامت خاص هواپیما را سالم بر زمین می نشاند.
 نماز در هواپیمای جنگنده
از یکی از دوستان ایشان نقل شده است که یک بار در پایگاه به صورت آماده بودیم که در ساعت 4 صبح صدای آژیر اضطراری شنیده شد. بلافاصله به اتفاق خضرایی به پرواز در آمدیم. بعد از ماموریت تازه هوا درحال روشن شدن بود که او گفتند:
- موافقی نماز را همین جا بخوانیم؟
گفتم: خیلی خوبه، از این بهتر نمی شه.
گفت: پس اجازه بده با رادار صحبت کنیم و به سمت قبله پرواز کنیم.
پس از هماهنگی با رادار، سمت قبله را برگزیدیم. ابتدا او نمازش را خواند و آن گاه من هم نمازم را بجا آوردم. پس از ادای نماز، او با صدای گیریایش با خدای خود مشغول مناجات شد و آن گونه ملتمسانه سخن می گفت که من را هم تحت تاثیر قرار داد.
این نماز یکی از نمازهای منحصر به فردی بود که هرگز آن را فراموش نمی کنم.
چقدر دل انگیز و زیباست خلوت با خدا در دل آسمان، گویی روحمان نیز همچون جسم پرواز می کرد و خدایی شده بود. انگار به زمین تعلق نداشتیم و دوست داشتیم برای همیشه در آسمان پرواز کنیم.
&nbsp;
فرماندهی پایگاه هوایی همدان
چند روزی از این دیدار نگذشته بود که بنی صدر (رئیس جمهور مخلوع ایران) مخفیانه از ایران فرار کرد. غوغایی به پا شده بود و از هر سو موج انتقادات به سمت شهید فکوری سرازیر شده بود که البته تمام این اتهامات واهی بود. به هرحال شهید فکوری به خاطر این ماجرا از سمت خود استعفا کرد و به دنبال انتخاب فرمانده جدید نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و تغییراتی که در نیرو اعمال شد، خضرایی به درجه سرهنگ دومی ارتقاء پیدا کرد و همزمان به عنوان فرمانده پایگاه هوایی همدان نیز منصوب شد. او به مدت دو سال از سال 1360 تا 1362 عهده دار این مسئولیت بود.
پایگاه شکاری همدان به عنوان قطب مهمی محسوب می شد و بسیاری از مناطق غرب کشور را پوشش می داد. با حضور وی تحولاتی در این پایگاه ایجاد شد و پایگاه شکاری همدان در زمان فرماندهی او عملیات بزرگی را علیه دشمن بعثی انجام داد.
 فرماندهی پدافند هوایی و درپی آن مرکز آموزش های هوایی
درسال 1362 خضرایی از سوی فرماندهی نیروی هوایی به سمت فرمانده پدافند هوایی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب شد و این انتخاب به این دلیل بود که او قبل از آن که یک خلبان باشد، یک افسر کنترل شکاری نیز بود و اشراف خوبی بر پدافند داشت. در مدت حضور خضرایی در این سمت، خدمات قابل توجهی در پدافند داشت.
در اواخر سال 1363 به سمت فرمانده مرکز آموزش های هوایی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب شد و تا زمان شهادت در همین پست خدمت می کرد.
در همین زمان تحولات بزرگ در این مرکز انجام می پذیرد و او توانست خدمات ارزنده ای را در این مرکز انجام دهد و از خود یادگاری مناسبی برجای بگذارد.این شهید بزرگوار علیرغم داشتن بیش از 1800 سورتی پرواز و انجام مأموریتهای جنگی همواره می گفت:&laquo; اگر فرماندهی بر من تکلیف نبود، مایل بودم حضور مستقیم و بیشتری در جبهه ها داشته باشم.&raquo;
روز وصال نزدیک می شود
در دو ماه آخر عمرش، مرتبا می گفت مدت زیادی این جا نیستم و پی گیر کارها بود. مرتب به مناطق جنگی پرواز می کرد تا این که روز وصال می رسد.
تصمیم گرفته می شود با توجه به شروع عملیات والفجر 8، عده ای از یاران امام برای بازدید مناطق جنگی به اهواز بروند. قرار می شود که خضرایی هم با این جمع به اهواز برود.
صبح روز بیست و هشتم بهمن سال 1364 خضرایی درحال ترک منزل، از همسرش وصیتنامه اش را طلب می کند و آخرین تغییرات را در آن اعمال می کند.
با عزیمت به فرودگاه مهرآباد تهران، هواپیمای مسافربری به مقصد اهواز به پرواز در می آید. همه چیز به خوبی پیش می رفت که ناگهان اهواز مورد حمله هوایی قرار می گیرد و یکی از جنگنده های دشمن در آستانه ظهر هواپیمای مسافربری حامل آنها را در آسمان شهر اهواز هدف قرار می دهد و تمامی نفرات حاضر در هواپیما از جمله سرهنگ محمود خضرایی به همراه آیت الله محلاتی و تعدادی از نمایندگان مجلس شواری اسلامی و قضات دیوان عالی کشور شهید می شوند و به ملکوت اعلی می پیوندند.
&nbsp;
درهنگام شهادت درحال خواندن قرآن
هنگامی که پیکر مطهر او را پیدا کرده و آن را مشاهده می کنند، درلابه لای انگشتان دست دیگرش ورقه های قرآن بوده است.نقل است کسانی که پیکرش را مشاهده کردند می ببینند که در یک دست تسبیح ودر لا به لای انگشتان دست دیگرش ورقهای قرآن بوده است با مضمون این آیۀ شریفه:&laquo;... ربنا اغفر لنا ذنوبنا و اسرافنا فی امرنا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین.&raquo;(آل عمران /147)
شهید خضرایی به آرزوی دیرینه خود رسیده بود. او بارها می گفت:
- من دوست ندارم که بر روی زمین بمیرم، دوست دارم تا در آن بالا بمیرم. و حقیقتا که چه خوب شهید شد و چقدر زیبا به آرزوی خود رسید در آن بالاها درحال راز و نیاز با خدای خود.
انشاالله که خداوند با قرآن محشورش نماید.
&nbsp;
قسمتی از وصیت نامه شهید خضرایی
"... همسرم! شما را سفارش می&nbsp; کنم به حفظ&nbsp; حجاب خود و دختران و حفظ عفت به نحوی که الگوی شما حضرت زهرا(س) باشد. شما و بچه ها را سفارش می کنم به رعایت حدود الهی، دستگیری ازفقرا و یتیمان، شرکت درکارهای خیربرای تقویت اسلام و ولایت فقیه همیشه توکل به خدای بزرگ داشته باشید و لاغیر، تا خیرآخرت نصیب شما بشود..."
&nbsp;
&nbsp;
در ادامه منتخبی از خاطرات دوستان و همرزمان و خانوادۀ آن بزرگوار تقدیم شما خوانندگان می شود:
 امیر سرتیپ خلبان سید رضا پردیس:
روزی به اتفاق تعدادی از خلبانان شرکت کننده در عملیات ها به همراه شهید خضرایی برای تجدید بیعت با حضرت امام(ره) به بیت ایشان (جماران) مشرف شدیم و افتخار آن را یافتیم که بر دستان مبارک امام (ره) بوسه بزنیم، وقتی نوبت به حاج محمود خضرائی رسید، از آنجا که در یک عملیات برون مرزی هواپیمایش مورد اصابت قرار گرفته، از ناحیۀ دست آسیب دیده بود و دستش را گچ گرفته و به گردنش آویزان کرده بود؛ حضرت امام رو به ایشان کرد وفرمود:&laquo;فرزندم چه شده؟ دستت چه شده؟&raquo; شهید در پاسخ امام گفت:&laquo; هواپیمایم مورد اصابت قرار گرفته و سقوط کرده ام.&raquo; حضرت امام تأملی کردند و فرمودند:&laquo; فرزندم تو سقوط نکرده ای، تو صعود می کنی!&raquo;.
 امیر سرتیپ خلبان جهانبخش حسنی:
زمانی که در پایگاه سوم شکاری شهید نوژه (همدان) خدمت می کردم ایشان فرماندهی این پایگاه را بر عهده داشتند. دو سه سالی بیش از پیروزی انقلاب اسلامی نمی گذشت و هنوز مشخص نشده بود که مسئولان از نظر شرعی تا چه اندازه مجازند که از خودروئی که به سبب مسئولیت در اختیار دارند استفاده کنند، لذا ایشان در امور شخصی به هیچ وجه از امکانات دولتی استفاده نمی کردند، به عنوان نمونه یکی دو بار شاهد بودم که برای شرکت در نمازجمعۀ کبودرآهنگ ـ که مسافت نسبتاً زیادی هم بود ـ پیاده از پایگاه به راه افتاده بود که من او را در بین راه سوار ماشین کردم.
با وجود اینکه فرماندۀ پایگاه بود و اصولاً باید در خانه ای سکنی می گزید که از سالها قبل و بهتر بگویم از بدو تأسیس پایگاه برای این پست منظور شده بود ولی خانه ای را که روبروی مسجد بود و پائین ترین ردۀ نظامیان و کارمندان از آن استفاده می کردند را انتخاب کرده بود. مدتها بود که از او خواسته بودند تغییر مکان بدهد ولی به هیچ وجه نمی پذیرفتند تا سرانجام با اصرار یکی از مسئولان مبنی بر اینکه شما باید به خاطر رعایت مسائل امنیتی و حفاظتی منزلتان را عوض کنید، با اکراه پیشنهاد ایشان را پذیرفتند.
 امیر سرتیپ دوم&nbsp;غلامعلی اشکان:
چند ماهی به پیروزی انقلاب مانده بود. در یک بریفینگ (جلسۀ توجیهی خلبانان) از ما خواسته شد که تعدادی از هواپیماها را به چابهار ببریم. برای انجام پرواز همه چیز مهیا شده بود و امریه نیز برای هر یک از ما صادر کرده بودند. در آن جو و شرایط حاکم بر ارتش فقط فرمانده حق اظهار نظر داشت و به جز او کسی حق اعتراض نداشت. در چنین اوضاع و احوالی تنها کسانی که از جا برخاستند و با انجام این مأموریت مخالفت کردند همین دو شهید عزیز (خضرائی و طالب مهر) بودند. آنان با صراحت تمام اعلام داشتند که ما در این مأموریت شرکت نخواهیم کرد. در مقابل موضع گیری جسورانه شان، آنها را تهدید کردند و گفتند: &laquo;لغو دستور می کنید!؟ حالا که اینطوره منتظر عواقب آن هم باشید.&raquo; آنها در جواب گفتند: &laquo; ما می دانیم که چه اهداف شومی در پی این جابجائی وجود دارد.&raquo; &laquo;منظورتان چیست؟&raquo; &laquo;به احتمال زیاد این هواپیماها از چابهار به روی ناو آمریکائی خواهند نشست. این اموال بیت المال است، ما هرگز چنین اجازه ای نخواهیم داد.&raquo;
درآن روز به یادماندنی همهمه ای عجیب بین سایرین برپا شد، اعتراض ها شدت گرفت و فراگیر شد، سایرین نیز با آنان هم پیمان شدند تا مانع از آن شوند که پروازی به چابهار صورت پزیرد، که این همبستگی مبارک موجب لغو مأموریت گردید.
 سرهنگ محمدرضا قمری:
جناب سرهنگ خضرائی برای مال دنیا هیچ اهمیتی قائل نبود و از آنچه که از مال دنیا کسب می کرد تنها به اندازۀ ضروریات زندگی هزینه می کرد و مابقی را برای رضای خداوند به فقرا و مستمندان انفاق می کرد و این مشی همیشگی او بود.
روزی در دفتر کار جناب خضرائی نشسته بودم. یکی از کارکنان نزد او آمد و گفت:&laquo; جناب سرهنگ! عرضی داشتم، اگه اجازه بدید دو یا سه دقیقه ای مزاحمتان بشم.&raquo;
ـ بفرمائید شما مراحمید.
ـ جناب سرهنگ، دو تا بچۀ فلج دارم، حقوقم جوابگوی زندگیم نیست، از شما درخواست کمک دارم. اگه دستم رو بگیرید تا زنده ام دعاگویتان هستم.
او در حالیکه به نقطه ای چشم دوخته بود و مرتب سرش را به نشانۀ تأیید تکان می داد پس از شنیدن تمام صحبت های طرف مقابل، گفت:&laquo;توکلت به خدا باشد، تمام امور به دست خداست و ما هم که وسیله ای بیش نیستیم. ان شاءالله دنبال کارهایت را خواهم گرفت و هر آنچه از دستم بر بیاید انجام خواهم داد.&raquo;
شهید خضرائی از فردای همان روز پی گیر کارایشان بود تا از لحاظ قانونی و ماهیانه کمکی به او شود ولی از آنجا که موفقیتی در این زمینه حاصل نشد، همه ماهه مبلغ 1000 تومان از حقوق خودش را برایشان می داد که البته این مبلغ قابل توجهی درآن زمان بود.
&nbsp; همسر شهید
روزی که قرار بود حضرت آیت الله خامنه ای برای مراسم جشن سردوشی دانشجویان خلبانی و سایر دانشجویان دیگر به مرکز آموزشهای هوایی تشریف بیاورند، ایشان از پنج صبح اداره رفته بودند و فکر می کنم یک مقدار خسته بودند، و لذا قبل ار اینکه آیت الله خامنه ای تشریف بیاورند دراز می کشند و خوابشان می برند. ساعتی قبل از آمدن آقا ایشان را بیدار می کنند. او می گوید:&laquo;چرا مرا بیدار کردید؟ داشتم خواب می دیدم روز 22 بهمن است و من رفته ام در جایگاه؛ آیت الله خامنه ای، امام خمینی (ره) و امام عصر (عج) حضور دارند، من ازآین الله خامنه ای خواهش کردم و گفتم من واقعاً خسته شده ام اگر امکان دارد یک مرخصی از امام زمان(عج) برای من بگیرید. آیت الله خامنه ای نزد امام زمان (عج) رفتند و برگشتند و با حالتی گرفته و ناراحت یک ورقه ای را به دستم دادند و گفتند:&laquo;امام زمان (عج) به شما مرخصی دادند ولی فرمودند از هشت روز دیگر استفاده کنید.&raquo; و درست هشت روز بعد ایشان به شهادت رسیدند.
 محمد خضرائی (برادر شهید)
برادرم دانشجوی دانشگاه افسری بود. روزی به اتفاق ایشان به میدان گرگان (شهید نامجوی فعلی) رفتیم. او با حقوق دانشجوئی اش که ماهانه مبلغی معادل 350 تومان بود خودروی فولکسی را به صورت نقد و اقساط از بنگاه خریداری کرد. از آن پس من هرگاه که اراده می کردم ماشینش را سوار می شدم. چند هفته ای از زمان خرید خودرو نگذشته بود، روزی مرا صدا زد و در حالیکه سوئیچ فولکس را به من داد، گفت:&laquo;محمد ظاهراً تو به ماشین خیلی علاقه داری، ماشین از این پس مال تو است.&raquo; حالا که به آن روزها می اندیشم بیشتر متوجه گذشت و ایثار او می شوم زیرا خود جوانی بود و اولین ماشینی بود که خریداری نموده بود، آن روز تمام سرمایۀ مادی اش را که همین خودرو بود به من هدیه کرد بدون آنکه ریالی از من دریافت کند.
 صدوقی شوهر خواهر شهید
من همواره از &laquo; قبر&raquo; که اولین منزلگاه آخرت است وحشت داشتم و بارها که سخن از قبر و قیامت به میان آمده بود نتوانسته بودم وحشتم را پنهان نگه دارم.
روزی به منزل یکی از باجناق هایم در مهرشهر کرج رفته بودم. او چاهی نیمه تمام را در گوشۀ حیاط منزلشان حفر کرده بود. شهید خضرائی نیز در آنجا بود. به من پیشنهاد کرد تا برای حفر چاه به درون چاه رفته و آنها را برای پیشبرد کار یاری رسانم. من نیز پیشنهاد ایشان را پذیرفته و به درون چاه رفتم و مشغول کندن زمین شدم، ناگاه سرپوشی بر در چاه گذاشت و گفت:
ـ آقای صدوقی! شما بودید که از قبر می ترسیدید؟
ـ آره حاج آقا، هنوز هم می ترسم، خواهش می کنم اذیت نکنید!
ـ ولی من اصلاً قصد اذیت شما را ندارم.
ـ پس منظورتان از این کار چیه؟
ـ&nbsp; آقای صدوقی فرصت خوبیه که شما تاریکی قبر را تجربه کنی.
آن روز گرچه در آن تاریکی مطلق کمی ترسیده بودم ولی برایم درس بزرگی بود تا بیشتر مواظب اعمال و کردارم باشم و از آن پس این اقدام و در واقع درس فراموش نشدنی او را به یاد می آورم و برایش طلب مغفرت می کنم.
&nbsp;
روحش شاد و یادش گرامی باد
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:24:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>پاكباز عرصه عشق شهيد سرلشگر خلبان عباس بابايي</title>
<link>https://48000.loxblog.com/پاكباز-عرصه-عشق-شهيد-سرلشگر-خلبان-عباس-بابايي</link>
<guid>https://48000.loxblog.com/پاكباز-عرصه-عشق-شهيد-سرلشگر-خلبان-عباس-بابايي</guid>

<description><![CDATA[
48000 لاله پرپر ارتش جمهوری اسلامی ایران :
 سائلي را گفت آن پير كهن&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;چند از مردان حق گويي سخن
گفت خوش آيد زبان را بر دوام&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تا بگويد ذكر ايشان را مدام
گر نيم زايشان از ايشان گفته ام&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;خوشدلم كاين قصه از جان گفته ام 
&nbsp;
"اين شهيد عزيزمان انساني مومن و متقي و سربازي عاشق و فداكار بود و در طول اين چند سالي كه من ايشان را مي شناختم، هميشه بر همين خصوصيان ثابت و پابرجا بود."
&nbsp;
"او هيچگاه به مصالح خود فكر نمي كرد و تنها مصالح سازمان و انقلاب و اسلام را مد نظر داشت.او فرمانده اي بود كه با زير دستان بسيار فروتن و صميمي بود اما در مقابل اعمال بد و زشت، خيلي بي تاب و سختگير بود."
&nbsp;
"اين شهيد عزيز، يك انقلابي حقيقي و صادق بود و من به حال او حسرت مي خورم و احساس مي كنم كه در اين ميدان عظيم و پر حماسه از او عقب مانده ام."
&nbsp;
فرمانده معظم كل قوا، امام خامنه اي
&nbsp;

48000 لاله پرپر ارتش جمهوری اسلامی ایران :
 سائلي را گفت آن پير كهن&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;چند از مردان حق گويي سخن
گفت خوش آيد زبان را بر دوام&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تا بگويد ذكر ايشان را مدام
گر نيم زايشان از ايشان گفته ام&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;خوشدلم كاين قصه از جان گفته ام 
&nbsp;
"اين شهيد عزيزمان انساني مومن و متقي و سربازي عاشق و فداكار بود و در طول اين چند سالي كه من ايشان را مي شناختم، هميشه بر همين خصوصيان ثابت و پابرجا بود."
&nbsp;
"او هيچگاه به مصالح خود فكر نمي كرد و تنها مصالح سازمان و انقلاب و اسلام را مد نظر داشت.او فرمانده اي بود كه با زير دستان بسيار فروتن و صميمي بود اما در مقابل اعمال بد و زشت، خيلي بي تاب و سختگير بود."
&nbsp;
"اين شهيد عزيز، يك انقلابي حقيقي و صادق بود و من به حال او حسرت مي خورم و احساس مي كنم كه در اين ميدان عظيم و پر حماسه از او عقب مانده ام."
&nbsp;
فرمانده معظم كل قوا، امام خامنه اي
&nbsp;

زندگي نامه شهيد بابايي:
شهيد بابايي در سال 1329، در قزوين ديده به جهان گشود.دوره ابتدايي و متوسطه را در همان شهر طي نمود و در سال 1348، به دانشكده خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذرانيدن دوره آموزش مقدماتي براي تكميل دوره به آمريكا اعزام شد.
با ورود هواپيماهاي پيشرفته اف ـ 14 به نيروي هوايي، بابايي كه جزو خلبان هاي تيزهوش و ماهر در پرواز با هواپيماي جنگي اف ـ 5 بود، به همراه تني چند از خلبانان براي پرواز با هواپيماي اف ـ 14 انتخاب و به پايگاه هوايي اصفهان منتقل شد.
با اوجگيري مبارزات مردم عليه نظام ستمشاهي، بابايي به عنوان يكي از كاركنان انقلابي، در جمع ديگر افراد متعهد ارتش وارد ميدان مبارزه شد.
پس از پيروزي انقلاب، وي علاوه بر از انجام وظايف روزمره، سرپرست انجمن اسلامي پايگاه نيز شد.شهيد بابايي با دارا بودن تعهد، ايمان، تخصص و مديريت اسلامي چنان درخشيد كه شايستگي فرماندهي وي محرز و در تاريخ 7/5/1360 فرمانده پايگاه شد.
شهيد بابايي، با كفايت، لياقت و تعهد بي پاياني كه در زمان تصدي فرماندهي پايگاه اصفهان از خود نشان داد؛ در تاريخ 9/9/62با ارتقاي به درجه سرهنگي به سمت معاون عمليات نيروي هوايي ارتش منصوب و به تهران منتقل شد.او با روحيه شهادت طلبي به همراه شجاعت و ايثاري كه در طول سال هاي دفاع مقدس به نمايش گذاشت، صفحات نوين و زريني برتاريخ نيروي هوايي ارتش افزود و با بيش از 3000ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگنده، قسمت اعظم عمر خويش را در پروازهاي عملياتي و يا قرارگاه ها و جبهه هاي جنگ در غرب و جنوب كشور سپري كرد به نحوي كه چهره آشناي بسيجيان و يار وفادار فرماندهاي قرارگاه هاي عملياتي شناخته شد.او تنها از سال 1364تا هنگام شهادت، بيش از 60 مأموريت جنگي را با موفقيت كامل به انجام رسانيد.
شهيد سرلشگر بابايي به علت لياقت و رشادتهايش در تاريخ8/2/66 به درجه سرتيپي مفتخر شد و در پانزدهم مرداد همان سال در حالي كه به درخواست هاي پي در پي دوستان و نزديكانش مبني بر شركت در مراسم حج آن سال پاسخ "نه"را داده بود، در روز عيد قربان در يك عمليات برون مرزي، به شهادت رسيد.از نزديكان شهيد نقل شده كه وي چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاري هاي بيش از حد دوستان جهت عزيمت به مراسم حج گفته بود: تا عيد قربان خودم را به شما مي رسانم و شگفت اين كه شهادت او برابر با روز عيد سعيد قربان بود.
وي هنگام شهادت 37سال داشت و اسوه اي بود كه از كودكي تا واپسين لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداكاري و ايثار زندگي كرد و سرانجام نيز به آرزوي بزرگ خود كه شهادت بود، دست يافت و نام پرآوازه اش درتاريخ پرافتخار جمهوري اسلامي ايران جاودانه شد.
&nbsp;آنچه در پي مي آيد، گوشه اي از خاطرات اين سرباز فداكار اسلام از زبان دوستان، بستگان و همرزمان ايشان است.
&nbsp;
روح بزرگ عباس
در سيره پيامبر گرامي اكرم (ص)آمده است كه آن حضرت كم هزينه و بسيار بخشنده و ياري كننده بودند.از ويژگي هاي آشكار عباس نيز سادگي و بي پيراگي او بود. مي خواهم بگويم كه عباس واقعاً داراي شخصيتي اينچنيني بود. او هر چه داشت به دوستاني كه احساس مي كرد نياز دارند مي داد و كمتر يا بهتر است بگويم اصلاً به فكر خود نبود. او به هيچ وجه اهلِ تكلّف و تجمّل نبود.
به ياد دارم در پايان دوره آموزش خلباني در آمريكا، هنگامي كه به ايران باز مي گشت، به همراهِ خانواده براي استقبال به فرودگاه مهرآباد رفته بوديم.پس از چند ساعت انتظار سرانجام هواپيما بر زمين نشست و دقايقي بعد عباس را در سالن انتظار ملاقات كريدم.پس از روبوسي و خوش آمد گويي، او از من خواست تا به قسمت ترخيص فرودگاه بروم و وسايلش را تحويل بگيرم.رفتم و مدتي را به انتظار نشستم تاسرانجام بار و اثاثيه عباس را تحويل گرفتم.چمدان و ساك او از همه ساكها و لوازم ديگر مسافرين، كم حجم&zwnj;تر به نظر مي آمد.در بين راه به شوخي از او پرسيدم:
ـ براي ما سوغات چه آورده اي؟ ان شاء الله كه چيز قابل توجهي است.
او مثل هميشه لبخندي زد و سرش را با علامت پاسخ مثبت تكان داد. ما به راه افتاديم. پس از ساعتي كه به منزل رسيديم، تمام افراد منزل به استقبال عباس آمده بودند و از اين كه پس از مدتها دوري از ايران، دوباره او را مي ديدند خيلي خوشحال بودند.چند ساعتي به ديده بوسي و احوالپرسي گذشت. وقتي كه خانه خلوت شد به شوخي گفتم:
ـ حالا نوبت وارسي سوغاتي هاي عباس آقاست.
عباس چمدان را باز كرد.با كمال شگفتي مشاهده كرديم، آبريزي را كه با خود از ايران برده بود در ميان نايلوني پيچيده و در كنار آن چند دست لباس دانشجويي و لباس خلباني بود.در ساك دستي&zwnj;اش هم تعدادي نوار &laquo;تعزيه&raquo;و يك مجلّد &laquo;قرآن&raquo; و كتاب &laquo;مفاتيج الجنان&raquo; همراه با تعدادي كتاب فنّي و پروازي به زبان انگليسي بود.خنديدم و گفتم:ـ مرد حسابي!من بيش از پنجاه، شصت تومان بنزين سوزانده ام تا به استقبال تو آمده ام و تو از آن طرف دنيا اين آبريز را&nbsp;آورده اي؟!
در حالي كه به نشانه شرمندگي، سرش را به زير انداخته بود، برگشت و با لهجه شيرين قزويني گفت:تو كه ميداني؛ آنجا آنقدر گراني است كه حد ندارد.
آن روز شايد ديگران به مقصود او پي نبردند؛ ولي من با سابقه اي كه از او سراغ داشتم، منظور او را از گراني دريافتم و به يقين دانستم كه عباس آنچه را كه مازاد بر مخارج خويش بوده، به نشاني دوستان و آشنايان بي بضاعتش در نقاط ايران مي فرستاده و مثل هميشه آن دوست، نامي و نشاني از عباس نمي&zwnj;يافته است.
&nbsp;در ادامه اینجا را کلید کنید
تهيه و تنظيم:كورش بوستاني]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:24:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شهيد سرلشكرمنفرد نیاکی شهیدی از تبار آزادمردان</title>
<link>https://48000.loxblog.com/شهيد-سرلشكرمنفرد-نیاکی-شهیدی-از-تبار-آزادمردان</link>
<guid>https://48000.loxblog.com/شهيد-سرلشكرمنفرد-نیاکی-شهیدی-از-تبار-آزادمردان</guid>

<description><![CDATA[
48000 لاله پرپر ارتش جمهوری اسلامی ایران :
&nbsp;

غول&zwnj;های آهنین هم از این فرماندهٔ شجاع ارتش جا ماندند 

&nbsp;

شهيد سرلشكر منفرد نياكی در تاريخ ۱۳۶۴.۵.۶ به عنوان ناظر آموزش در رزمايش لشكر 58 تكاور ذوالفقار كه در شرايط واقعي جنگ اجرا شد، شركت کرد و تقدير بر آن بود كه پس از ۳۳ سال خدمت در ميدان آموزش و تمرين نظامي به درجه رفيع شهادت نائل آید.
48000 لاله پرپر ارتش جمهوری اسلامی ایران :

غول&zwnj;های آهنین هم از این فرماندهٔ شجاع ارتش جا ماندند

شهيد سرلشكر منفرد نياكی در تاريخ ۱۳۶۴.۵.۶ به عنوان ناظر آموزش در رزمايش لشكر 58 تكاور ذوالفقار كه در شرايط واقعي جنگ اجرا شد، شركت کرد و تقدير بر آن بود كه پس از ۳۳ سال خدمت در ميدان آموزش و تمرين نظامي به درجه رفيع شهادت نائل آید.
به گزارش خبرنگار دفاعی-امنیتی باشگاه خبرنگاران، مسعود منفرد نیاکی متولد ۱۳۰۸ معروف&nbsp; به&nbsp; امیر سرلشکر منفرد نیاکی جانشین رئیس اداره سوم(عملیات) ارتش جمهوری اسلامی ایران و فرمانده لشکر ۹۲ زرهی در زمان جنگ ایران و عراق بود. او در سال ۱۳۳۱ وارد دانشکده افسری شد و در سال ۱۳۵۵ به درجه سرهنگی رسید و در زمان جنگ ایران و عراق در عملیات&zwnj;های مهمی همچون طریق&zwnj;القدس، فتح&zwnj;المبین، بیت المقدس، تنك چزابه، والفجر و رمضان در مسئولیت&zwnj;های فرماندهی حضور داشته و بعد از شهید صیاد شیرازی نقش پر رنگی در ارتش ایران ایفا کرد؛ به همین خاطر باشگاه خبرنگاران برای حفظ یاد و خاطره آن شهید والامقام گوشه&zwnj;هایی از خاطرات این شهید را منتشر می&zwnj;کند.
&nbsp;&nbsp;خاطرات شهید منفرد نیاکی به روايت همرزمان و دوستانش: &nbsp;اولين ملاقات &nbsp;سال 60 تازه از لشکر 88 به لشکر 92 زرهي اهواز منتقل و فرماندهي آن يگان را به عهده گرفت. اولين ملاقات من با ايشان در ارتفاعات الله&zwnj;اکبر بود. &nbsp;مرا که ديد، لبخندي زد و گفت: چرا اين قدر کوچولو و ضعيف هستي؟ دوستانت در مورد تو افسانه&zwnj;ها ساخته&zwnj;اند. انتظار داشتم وقتي با فردي به نام نبي&zwnj; کريمي روبرو شدم، در مقابلم يک فرد تنومند و قوي هيکل ببينم! حالا بگو ببينم چگونه در رمل&zwnj;هاي ميش داغ گرفتار شدي و چگونه نجات پيدا کردي؟ &nbsp;وقتي اين جملات را از ايشان شنيدم، متوجه شدم که ايشان قبل از آنکه به يگان ما بيايند، اطلاعات کاملي از يگان تحت امر خود کسب کرده و با آگاهي کامل به بازديد آمده اند.(امیر نبی کریمی)

وحدت فرماندهي &nbsp;وقتي شهيد نياکي به لشکر 92 آمدند، لشکر از حالت گسستگي و پراکندگي خارج شد. &nbsp;تکيه کلام او "انسجام، آموزش و وحدت فرماندهي" بود. &nbsp;ايشان با فرماندهان سپاه از جمله برادر شمخاني، حسن باقري، غلام پور و ... همکاری نزديکي داشت و اين همکاري منجر به انجام اولين عمليات مشترک ارتش و سپاه شد که حاصل آن شکست حصر آبادان بود.(سردار محمد باقر نیکخواه) &nbsp;ورزيدگي و تحرک &nbsp;سرهنگ نياکي را خيلي قبراق، سرزنده و يک نظامي کامل با خصوصيات و انضباط نظامی مي&zwnj;ديدم. &nbsp;او حتي براي رفع خستگي، ورزش مي&zwnj;کرد و هميشه آماده حرکت و حتي آماده ايجاد حرکت بود و اين ورزيدگي به او کمک مي&zwnj;کرد که به تمام نقاط جبهه&zwnj;ها سرکشي کند. 

مرد تلاش &nbsp;شهيد نياکي علي رغم داشتن سن زياد از ورزيدگي مثال&zwnj;زدنی برخوردار بودند. اعتقاد داشت که يک نظامی بايد هميشه آماده رزم باشد. &nbsp;حدود ده روز قبل از آغاز عمليات در تپه&zwnj;های الله&zwnj;اکبر به همراه تعدادی از نيروهای ورزيده ارتش و سپاه به پشت نيروهاي عراقي نفوذ کرده و شناسايي لازم را انجام دادند. &nbsp;ما فکر مي کرديم که اين عمل سنگين با يک راهپيمايي طولاني و طاقت فرسا براي فرد مسني چون او سخت است و او نمي&zwnj;تواند پا به پاي نيروهاي جوان حرکت کند، ولي در عمل ديديم که در اين ده روز سخت و نفس گير، بدون آنکه کم بياورد يا احساس ناتوانی بکند همراه آن جوانان ورزيده به عمليات شناسايی رفت و بدون کوچکترين ضعف و قصوری از اين ماموريت برگشت.(امیر نبی کریمی) &nbsp; مقاوم و مقتدر &nbsp;آدمي پرتوان، مقتدر و مقاوم بود. در گرماگرم تابستان در کانکس او کولر روشن نمی&zwnj;شد و بيشتر وقت&zwnj;ها به خاطر گرما فقط با يک زير پيراهن در داخل کانکس به کارها رسيدگي مي&zwnj;کرد و هميشه يک کلاه آهني به سر و کلتي بر کمر داشت. &nbsp;يکبار براي دقايقي وارد کانکس او شدم. گرما کشنده بود. گفتم: "جناب نياکي! تو چه طور در اين گرما در داخل اين کانکس بدون کولر زندگي مي کني...؟ &nbsp;با لبخند گفت: "سربازهای من در خط مقدم کولر ندارند، چطور وجدانم را راضي کنم به داشتن کولر. آنها وقتي به کانکس من بيايند و ببينند من هم کولر ندارم با انگيزه بيشتري کار مي&zwnj;کنند." 

&nbsp;&nbsp;به شوخي گفتم: "تو با آنها فرق مي&zwnj;کني، آنها جوان هستند ولي شما پير شده&zwnj;ای..." &nbsp;با قيافه&zwnj;اي ورزشکارانه گفت: درسته که من پيرم ولي مقاومتم از همه بيشتر است.(امیر سیروس لطفی) &nbsp;غذاي سربازي &nbsp;امير نياکي هميشه در يگان خود حتي وقتي که مهمان داشت، از غذاي سربازان استفاده مي&zwnj;کرد. &nbsp;اصلا وقت خود را صرف تشريفات نمي&zwnj;کرد و مي&zwnj;گفت: "ما بايد براي سربازان خود الگو باشيم." او حتي از آب يخ استفاده نمي کرد و آب معمولي مي&zwnj;خورد.(امیر نختار راعی دهقی) &nbsp;جلوتر از تانک&zwnj;ها &nbsp;در منطقه "جابر همدان" در نزديکي ارتفاعات الله&zwnj;اکبر، نيروهاي ما کُپ کرده بودند و جلو نمي&zwnj;رفتند، شهيد نياکي کلت خود را به دست گرفت و جلو افتاد. به تانک&zwnj;ها اشاره کرد که به دنبال او بروند و خود جلوتر از تانک&zwnj;ها حرکت کنند. &nbsp;تانک&zwnj;ها پشت سر او به راه افتادند شجاعت و از خود گذشتگی این فرمانده لایق باعث شد تا عملیاتی که در آن منطقه گره خورده بود به موفقیت برسد.

&nbsp;ای بسا اگر این مرد حرکت نمی&zwnj;کرد نه تنها نمی&zwnj;توانستیم پیشروی کنیم بلکه امکان این خطر نیز وجود داشت که در زیر فشار حملات دشمن همگی نابود شویم.(امیر مختار راعی دهقی)]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:24:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>به بهانه سی یکمین سالگرد شهادت شهيد سرلشگر خلبان عباس دوران</title>
<link>https://48000.loxblog.com/به-بهانه-سی-یکمین-سالگرد-شهادت-شهيد-سرلشگر-خلبان-عباس-دوران</link>
<guid>https://48000.loxblog.com/به-بهانه-سی-یکمین-سالگرد-شهادت-شهيد-سرلشگر-خلبان-عباس-دوران</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;48000 لاله پرپر ارتش جمهوری اسلامی ایران :

عباس دوران سال ۱۳۲۹ در شهر شیراز دیده به جهان گشود. دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را در شیراز گذراند. وی پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۴۸ به خدمت مقدس سربازی می رود و بعد از بازگشت، به دلیل علاقه ای که به یادگیری فن خلبانی و خدمت به میهن دارد

&nbsp;
&nbsp;حماسه دوران (معرفی سرلشکرخلبان شهید عباس دوران در ۳۱ سالروز شهادتش)

&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; کارگردان :حمیدسیدمطهری.
&nbsp;48000 لاله پرپر ارتش جمهوری اسلامی ایران :
&nbsp;
به بهانه سالگرد شهادت شهید دوران/
&nbsp;

عاشقانه یک خلبان با همسرش

&nbsp;
خاتون من ، مهناز خانم گلم سلام. بگو که خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی گیری برای من نبودن تو سخت است ولی چه می شه کرد جنگ جنگ است.
&nbsp;
لاله پرپر ارتش جمهوری اسلامی ایران&nbsp;به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، عباس دوران به سال 1329 در شیراز متولد شد. شهید دوران با آغاز جنگ تحميلي خدمت خود را در پست افسر خلبان شکاري و معاونت عمليات فرماندهي پايگاه سوم شکاري نفتي شهيد نوژه ادامه داد و در طول سالهاي دفاع مقدس بيش از يک صد سورتي پرواز جنگ انجام داد.دوران در تاريخ 7/9/1359 اسلکه &laquo;الاميه&raquo; و &laquo;البکر&raquo; را غرق کرد و در عمليات فتح*المبين نیز حماسه آفريد.در تاريخ 20/4/1361 براي انجام مأموريت حاضر شد و هدف موردنظر او ناامن کردن بغداد از انجام کنفرانس سران کشورهاي غيرمتعهد بغداد بود. اما هنگام عملیات اصابت موشک عراقي باعث شد، هواپيما آتش بگيرد، دوران به طرف پالايشگاه الدوره پرواز کرد و تمام بمب ها را بر روي پالايشگاه فرو ريخت، قسمت عقب هواپيما در آتش مي سوخت.کاظميان، همراهش با چتر نجات به بيرون پريد اما دوران به سمت هتل سران ممالک غيرمتعهد پرواز کرد. او در آخرين لحظات با يک عمليات استشهادي هواپيما را به ساختمان هتل کوبيد.سردار دلاور 40 ساله ايران اسلامي در روز سي ام تير سال 1361 به شهادت رسید.سرانجام بعد از بيست سال تنها قطعه اي از استخوان پا به همراه تکه اي از پوتين عباس دروان به ميهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده آن را در شيراز به خاک سپردند.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;
روحمان با یادش شاد
&nbsp;
آنچه در ادامه مطلب خواهید خواند اولین نامه ای است که شهید عباس دوران برای همسرش در روزهای جنگ تحمیلی نوشته است.
&nbsp;
خاتون من ، مهناز خانم گلم سلام بگو که خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی گیری برای من نبودن تو سخت است ولی چه می شه کرد جنگ جنگ است و زن و بچه هم نمی شناسد . نوشته بودی دلت می خواهد برگردی بوشهر . مهناز به جان تو کسی اینجا نیست همه زن و بچه ها یشان را فرستادند تهران و شیراز و اصفهان و ... علی هم (سرلشگر خلبان شهید علیرضا یاسینی ) امروز و فرداست که پروانه خانم و بچه ها را بیاورد شیراز دیشب یک سر رفتم آن جا . علیرضا برای ماموریت رفته بود همدان از آنجا تلفن زد من تازه از ماموریت برگشته بودم می خواستم برای خودم چای بریزم که گفتند تلفن . علی گفت : مهرزاد مریضه پروانه دست تنهاست . قول گرفت که سر بزنم گفت : نری خونه مثل نعش بیفتی بعد بگی یادم رفت و از خستگی خوابم رفت ، می دانی این زن و شوهر چه لیلی و مجنونی هستند . پروانه طفلک از قبل هم لاغر تر شده مهرزاد کوچولو هم سرخک گرفته و پشت سرش هم اوریون پروانه خانم معلوم بود یک دل سیر گریه کرده . به علی زنگ زدم و گفتم علی فکر کنم پروانه خانم مریضی مهرزاد را بهانه کرده و حسابی برات گریه کرده است . علی خندید و گفت : حسود چشم نداری توی این دنیا یکی لیلی من باشه ؟ دلم اینجا گرفته عینکم رو زدم و همان طور با لباس پرواز و پوتین هایی که چند روز واکس نخورده نشستم تا آفتاب کم کم طلوع کنه باد آن روزی افتادم که آورده بودمت اینجا ، تو رستوران متل ریسکس نمی دونم شاید سالگرد ازدواج یکی از بچه ها بود . اگر پروانه خانم و بچه ها توی این یکی دو روز راهی شیراز شدند برایت پول می فرستم . خیلی فرصت کم می کنم به خونه سر بزنم ، علی هم همینطور حتی فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم . دوش که پیشکش پوتینهایم را هم دو سه روز یکبار هم وقت نمی کنم از پایم خارج کنم . علی که اون همه خوش تیپ بود رفته موهایش رو از ته تراشیده من هم شده ام شبیه آن درویشی که هر وقت می رفتیم چهارراه زند آنجا نشسته بود . بچه های گردان یک شب وقتی من و علی داشت کم کم خوابمون می برد دست و پایمان را گرفتند و انداختند توی حمام آب را هم رویمان بازکردند . اولش کلی بد و بی راه حواله شان کردیم اما بعد فکر کردیم خدا پدر و مادرشان را بیامورزد چون پوتینهایمان را که در آوردیم دیدیم لای انگشتهایمان کپک زده است . مهناز مواظب خودت باش این حرفها را نزدم که ناراحت بشی بالاخره جنگ است و وضعیت مملکت غیر عادی . نمی شود توقع داشت چون یک سال است ازدواج کردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم جنگ و مردم و کشور را رها کرد و آمد نشست توی خانه . از جیب این مردم برای درس خواندن امثال من خرج شده است پیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به قدر خودمان خوشی کردیم و خوش بخت بودیم به قول بعضی از بچه های گردان خوب خوردیم و خوابیدیم الان زمان جبران است اگر ما جلوی این پست فطرتها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاکمان می آید . بگذریم از بابت شیراز خیالت راحت آن جا امن است کوه های بلند اطرافش را احاطه کرده و اجازه نمی دهد هواپیماهای دشمن خدای ناکرده آنجا را بزنند . درباره خودم هم شاید باورت نشه اما تا بحال هر ماموریتی انجام دادم سر زن و بچه های مردم بمب نریختم اگر کسی را هم دیدم دوری زدم تا وقتی آدمی نبوده ادامه دادم . لابد خیلی تعجب کردی که توی همین مدت کوتاه چطور شوهر ساکت و کم حرفت به یک آدم پر حرف تبدیل شده خودم هم نمی دانم به همه سلام برسان به خانه ما زیاد سر بزن مادرم تورا که می بیند انگار من را دیده . سعی می کنم برای شیراز ماموریتی دست و پا کنم و بیایم تو راهم ببینم همه چیز زود درست می شود دوستت دارم خیلی زیاد . 
&nbsp;
مواظب خودت باش همسرت عباس - مهر ماه 1359
&nbsp;




&nbsp;
&nbsp;







اولین ماموریت عباس دوران از زبان خودش؛
&nbsp;



چقدر شنیدن خبر شهادت دوست سخت است
دوستی که عمری با هم بودیم و چند روز قبل و شاید ساعتی پیش با هم گپ می زدیم و بال در بال یکدیگر پرواز می کردیم، به ناگهان خبرش را می شنوی. خدایا چه سخت است.
در گردان پرواز سر در گمی عجیبی حاکم است. هدف ها بدون محاسبه و مطالعه دقیق به صورت یک مختصات جغرافیایی به خلبانان داده می شود، ماموریت امروز من انهدام نیروی زرهی و توپخانه دشمن بعثی است که از مسیر شمال بصره وارد خاک کشورمان شده اند.
این در واقع اولین ماموریت جنگی من بود و با صحبت هایی که بچه ها می کردند معلوم بود ارتفاع باید خیلی کم و سرعت زیاد باشد.
امروز من شماره دو، دسته بودم و تا روی هدف فقط به شماره یک نگاه می کردم. یک دقیقه قبل از رسیدن روی هدف، کابین عقب به من گفت: &laquo;نیرو ها باید اینجا باشند&raquo;؛ پس از اینکه شماره یک &laquo;pup up&raquo; کرد، من هم نیروها را دیدم و بمب ها را روی آنها ریختم.
به هنگام بازگشت در حالی که شادمان و مسرور به پایگاه مراجعت می کردیم، به اشکالاتی که آقای اقدام می گفت، گوش می دادم. پس از فرود، از شهادت نخستین خلبان &laquo;ناصر دژپسند&raquo; که به وسیله نیروهای دشمن مورد هدف قرار گرفته بود با خبر شدیم.
دوستی که عمری با هم بودیم و چند روز قبل و شاید ساعتی پیش با هم گپ می زدیم و بال در بال&nbsp; یکدیگر پرواز می کردیم ، به ناگهان خبرش را می شنوی . خدایا چه سخت است.
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:24:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شهیدسرباز وظیفه محمدباقر جعفری</title>
<link>https://48000.loxblog.com/شهیدسرباز-وظیفه-محمدباقر-جعفری</link>
<guid>https://48000.loxblog.com/شهیدسرباز-وظیفه-محمدباقر-جعفری</guid>

<description><![CDATA[
48000 لاله پرپر ارتش جمهوری اسلامی ایران :


شهید محمدباقر جعفری
فرزند : غلامرضا
تاریخ ولادت : ۱۳۴۷
تاریخ شهادت : 1368/07/27
محل شهادت : محور سقز کردستان
محل دفن : گلزار شهدای سید محمد نوربخش (ع) کازرون
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:24:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شهیدحسین مشکین استاد فیلم برداری ارتش بود</title>
<link>https://48000.loxblog.com/شهیدحسین-مشکین-استاد-فیلم-برداری-ارتش-بود</link>
<guid>https://48000.loxblog.com/شهیدحسین-مشکین-استاد-فیلم-برداری-ارتش-بود</guid>

<description><![CDATA[
48000 لاله پرپر ارتش جمهوری اسلامی ایران :

تاریخ شهادت : 1384/09/15
 
شهید هنرمند حسین مشکین فیلمبرداران جان برکف معاونت فرهنگی و روابط  عمومی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که در حال عزیمت به مانورعاشقان ولایت نیروی دریایی ارتش&nbsp; در اثر سانحه سقوط هواپیمای c130 به درجه رفیع شهادت نائل گردید.
به همراه آلبوم تصویری شهیدوالامقام در کنارشهیدسپهبدصیادشیرازی وشهیدسرتیپ عباس واعظی در ادامه مطالب
شهید هنرمند حسین مشکین فیلمبرداران جان  برکف معاونت فرهنگی و روابط  عمومی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران  بود که در حال عزیمت به مانورعاشقان ولایت نیروی دریایی ارتش&nbsp; در اثر سانحه سقوط هواپیمای c130 به درجه رفیع شهادت نائل گردید.
شهید حسین مشکین&nbsp; اقتدا به فرمانده خود شهید سپهبد علی صیاد شیرازی (صیاد دلها )

شهید حسین مشکین در حال تصویر برداری از شهید سپهبد علی صیاد شیرازی در معارف جنگ


شهید حسین مشکین در کنار شهید سپهبد علی صیاد شیرازی و شهید سرتیپ عباس واعظی

شهید حسین مشکین در حال تصویر برداری از شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:24:56 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

